مجاهد قهرمان، احمد رئوف بشري‌دوست پس از بيش از 5سال اسارت در زندانهاي خميني دژخيم در جريان قتل عام زندانيان سياسي مجاهد در سال 1367 به شهادت رسيد.

dimanche 28 janvier 2018

ويلون زن سر گذر


به ياد احمد و 30هزار گل سرخ پرپر شده

نويسنده قصه: فروغ

كامي تلاش مي كرد دستش را از ميان دستم رها كند، تازه سه ساله شده بود، شيرين و بازيگوش، دائم در جنب و جوش،  كامي اولين  خواهرزاده ام بود و من عاشق كامي بودم. عاشق شور و شيطنتهاي او !
بالاخره دستش را از دستم جدا كرد و چون زمين پر برف و ليز بود، سرخورد تا وسط ميدان و خورد زمين.  بسرعت خودم را به او رساندم، از زمين بلندش كردم، چشمانش از درد، پر اشك شده بود وكف دست زخمي اش را به من نشان مي داد. كف دستش را بوسيدم و درحال تكاندن برفهاي روي شلوارش، صداي آرام و زيباي ويلون توجهم را جلب كرد. با نگاهم دنبالش گشتم، گوشه ميدان بود، خودش بود! اولين بار او را  سال 67 ديده بودم. زمستان سال 67 بود. درست همين موقعها كه كوچه و گذر پر از برف بود، آن موقع نوجواني بود شايد 16ساله.
 سر تا پا سياه پوشيده بود، داشت قطعه زيبايي از ترانه امشب در سر شوري دارم را مي نواخت.  نگاهش به دستهاي خودش و زه ويلون دوخته شده بود. مردم زيادي جمع شده بودند و زير پاش اسكناس ريخته بودند. وقتي تمام كرد، يكي گفت: دو باره بزن؛ اما يكي ديگه  شتابزده گفت: نه نه. سريع جمع كن برو. دارن ميان!
آن روز با مادرم بودم. از شنيدن نواي ترانه اي كه قبلا  خيلي شنيده بودم، هنوز بهت زده بودم كه  يكهو مادر  قدمهاشو تند كرد و سريع به خانه رسيديم؛ چادرش را از سر برداشت و كنار ديوار نشست و هاي هاي گريه اش شروع شد. ميدانستم چرا گريه مي كند اما بر اساس يك قرار گفته نشده، در باره آن حرف نمي زديم.  اما دلم طاقت نياورد، بلاخره مادر بايد به جاي گريه كردن دردل مي كرد. احمد، پسرعمه دوست داشتني ام دليل گريه او و غم پنهان همه ما بود كه با ضرب آهنگهاي ويلون دوباره تازه شده بود. احمد  چند ماهی بود كه  از زندان آزاد شده بود ولی کسی از او خبر نداشت. از هر كس مي پرسيدم كجا رفته؟ مي گفتند يك جاي خوب. ولي نپرس! مامان ناراحت ميشه!
مامان از نوجواني با مادر احمد دوست بود. بعد هم كه با هم فاميل شدن؛ دوستي شون مستحكمتر شد. درست مثل دو تا خواهر. چند سال پيش وقتي كه هنوز احمد زنداني بود؛ مامان احمد فوت كرد. آنهم در 44سالگي.  رنج بيماري سرطان و زندان و شكنجه و تبعيد احمد به گوهردشت كرج، او را از پا درآورد.
احمد خيلي كوچكتر از من بود، سيماي زيبايش با چشمان درشت آبي و موهاي بور و معصوميتي كودكانه در نگاهش، هنوز در خاطرم هست. اما يك روز همين احمد دوست داشتني به جواني برومند و جسور و آگاه تبديل شد. يك روز يكي از برادرانم به من گفت: ميدوني احمد هوادار شده؟ نتوانستم شاديم را مخفي كنم، گفتم: آره البته كه مي دونم! برادرم با نگاهي پرسشگر بهم گفت: ولي او خيلي خيلي جوان است، گفتم: بله البته خيلي جوان است ولي مي تواند مسير زيباي آينده اش را تشخيص بدهد و انتخاب كند. و براستي هم همين طور بود. احمد از همان ابتدا انتخاب جانانه اي كرد و تا به آخر بر آن پايدار ماند. حالا ديگر آن معصوميت هميشگي در نگاهش، جايش را  به شراره هايي تند و سركش از ايمان به تغيير در جامعه  داده بود. احمد خيلي خوب مي دانست كه با انتخاب سازمان پيشگامي چون سازمان مجاهدين بايستي هر روز قيمت كلاني براي آزادي مردمش بپردازد. با وجود جثه ريزي كه داشت، در همان نگاه اول صلابت و جديتش همه را متحير مي كرد و به احترام وا ميداشت. و البته اين از چشم فالانژهاي رشت هم دور نبود.
همينطور كه داشتم به احمد فكر مي كردم، صداي گريه مامان من را به خودم آورد.  دست مامان را بوسيدم و بهش گفتم مامان همه می گن احمد جای خوبی رفته پس نباید گریه کنی. جاي خوب كه ديگه گريه نداره. چشمان سبز مامان از اشك برق مي زد، سري تكان داد و گفت: خودت خوب مي دوني كه چرا گريه مي كنم، من پنج تا پسر دارم؛ ولي احمد را يك جور ديگه دوست داشتم، او هم معصوم بود و هم نجيب. هم سرشار از شور و زندگي. و حاضر بود با همه عشقي كه به زندگي داره جانش را براي راهش، براي آن چيزي كه به آن  معتقده بده و همينطور هم شد. شبهايي كه جايي براي خوابيدن و در امان بودن از دست پاسداران هار و وحشي كه در كوچه و خيابان بدنبال اين جوانان معصوم بودند، نداشتن، احمد به خانه ما مي آمد. تو آن زمان نزد خواهرت بودي، خودت هم آواره بودي. پدر خدا بيامرزت با اينكه مي دانست احمد تحت تعقيب رژيم است و خطر ما را هم تهديد مي كند، از بودن احمد در خانه مان خوشحال بود.  وقتي احمد وارد خانه مي شد، آنقدر شاد و سرحال بود كه اصلا نمي توانستي فكرش را بكني كه هر لحظه احتمال دستگيري و شكنجه و شهادتش هست. وقتي نامه تو مي رسيد و پدرت نگران در اتاق قدم مي زد  و آهسته مي گفت: اين دختر اصلا حواسش نيست همه چي رو تو نامه مي نويسه!   احمد به خواهرش مي گفت معلوم نيست فروغ باز توي نامه اش چي نوشته و با شيطنت مي گفت حتما فروغ خبري در نامه نوشته است. بايد نامه را به يك بهانه اي از دايي بگيرييم.   وقتي مي خواست از خونه بره بيرون، دلم مثل سير و سركه مي جوشيد كه كي بر ميگرده، مي ترسيدم دستگير بشه؛ مي ترسيدم كه مقاومت كنه و همانجا تو خيابون شهيد بشه، آخرش هم دستگيرش كردند.
 مادر همينطور داشت حرف مي زد؛ اما ديگه گريه نمي كرد، از يادآوري خاطرات پرشور احمد در خانه لبخند مي زد، و به دور دست خيره شده بود. انگاري تصوير احمد پيش چشمانش جان گرفته بود و او را به آرامش دعوت مي كرد.
با خاطرات مادرم به ياد روزي افتادم كه فهميديم احمد براي رفتن و پيوستن به ارتش آزاديبخش ملي خودش شخصا اقدام كرده بود. ولي در مسير مجددا دستگير  و به دوستان و يارانش در زندان  پيوست. آري در آن روزهاي داغ تابستان 67 احمد با دستان بسته و تني زخم خورده از شكنجه ايستاد و با گفتن فقط يك نه؛ تسليم ناپذيري مردم ايران در مقابل استبداد مذهبي را در تاريخ ايران به ثبت داد.
 و حالا بعد از 29سال، من دوباره و هزارباره تكرار آن سرگذشت زيبا را در نواي خاطره انگيز ويلون زن شهر ديدم.  امشب در سر شوري دارم....
ويلون زن، حالا يك مرد جاافتاده شده بود، ولي  خود خودش بود. با موهاي خاكستري؛  ولي اين بار لباس سياه  به تن نداشت.  همان آهنگ 29سال پيش را مي زد. رفتم جلو سلام كردم، همچنان كه داشت ميزد سري تكان داد.
پرسيدم اين 29سال كجا بوديد؟ لبخندي زد و نگاهم كرد.
دوباره  گفتم ببخشيد ولي مي خواهم بدانم چرا بعد از 29سال؟ اينجا و همان قطعه را مي نوازيد؟
قبل از اينكه به سوالم جواب بدهد،  جواني نزديك شد و گفت دستت درد نكند. اين ترانه من را به ياد پدرم مي اندازد كه ديگر در كنارم نيست.    
يك زن ميانسال به او گفت: چقدر زيبا مي نوازي؟
يكي ديگر گفت حال و هواي قديما را آوردي مرد خدا حفظت كنه!
بچه ايي لبه كتش را  كشيد و  گفت:  مامانم گفته هرچند زمستونه ولي با اين آهنگ پيام آور بهار شدي!
بعد از اين كه دوروبرش خلوت شد، گفت فكر كنم پاسختان را بايد در اين دقايقي كه ايستاده بوديد گرفته باشيد، براي همين است كه دوباره برگشتم، با همان قطعه و ترانه؛ تا كسي ديروز را فراموش نكند. مردم ترانه هاي ديروز را دوست دارند، در حاليكه نمي دانند آن ترانه ها براي فردا ساخته شده است.
 من ديگر آن پسر 16ساله ايي كه پدرم در قتل عام شهيد شد، نيستم؛ مردي هستم كه نه تنها به پدرم و يارانش افتخار مي كنم بلكه نوا  و پيام آنها را با اين ضرب آهنگ به آينده مي رسانم.
گفتم درست مي گويي. من هم در نواي آن آهنگ سحرآميز كه تو نواختي، بياد پسر عمه قهرمانم، احمد رئوف بشري دوست افتادم كه در كنار پدر تو در صف قتل عام شدگان بود. سردمداران و پاسداران اين رژيم هرگز فكر نمي كردند كه پيام آنها و ياد آنها در نواي دلنشين موسيقي تو، در ذهنهاي زيبا و در خاطره تاريخ ايران هميشه زنده خواهد ماند.
بنواز كه زيباترين نواها و يادها را برايمان به ارمغان آوردي.

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire