مجاهد قهرمان، احمد رئوف بشري‌دوست پس از بيش از 5سال اسارت در زندانهاي خميني دژخيم در جريان قتل عام زندانيان سياسي مجاهد در سال 1367 به شهادت رسيد.

vendredi 4 août 2017

شرح اين هجران و اين خون جگر.....

نويسنده معصومه رئوف
شرح اين هجران و اين خون جگر.....


وقتي اسفند1366، اولين بار آنهم بعد از سالها نامه اش به دستم رسيد، اولش نفهميدم . هنوز چند جمله را نخوانده بودم كه مثل برق گرفته ها خشكم زد . بعد مثل آدمهاي منگ از جا   پريدم . به سرعت پله هاي پايگاه را دو تا دوتا پشت سر گذاشتم و نفس نفس زنان به اتاق مسئولم رفتم . نمي توانستم درست حرف بزنم . مقطع و بلند  بلند ميگفتم :« آزاد شده! آزاد شده !!» . مسئولم خنديد و گفت :«كي ؟كي آزاد شده ؟». گفتم :«احمد ! احمد ،برادرم » ........


سالها بود منتظر چنين روزي بودم . آخرين بار كه ديدمش حس مي كردم كه براي آخرين بار است.20شهريور1360بود.سر پيچ كوچه اي از هم جدا شديم . وقتي برگشتم و پشت سرم را نگاه كردم هنوز  ايستاده بود و با نگاه بدرقه ام مي كرد . دو روز بعد من دستگير شدم.... مدتها ممنوع الملاقات بودم. بعد از چند ماه بسته اي از خانواده بدستم رسيد وقتي دست خط احمد را كه نامم را روي بسته نوشته بود  ديدم غرق شادي  شدم. اين  يك علامت سلامتي بود. وقتي از  زندان فرار كردم نميدانستم كه مدتي است دستگير شده است. احمد به  5 سال زندان محكوم شده بود .  ابتدا در رشت و سپس در اوين و گوهردشت بود . با اينكه ماهها از اتمام محكوميتش مي گذشت همچنان در زندان بود. همبندي هايش از مقاومت و روحيه بالايش برايم قصه ها گفته بودند . اما من بهتر از همه مي شناختمش . تا مغز استخوان عاشق برادر مسعود بود . فقط همين . يك پرستوي عاشق... مي گفت ما چه نسل خوش شانسي هستيم . در دوراني زندگي مي كنيم كه مي توانيم در ركاب برادر مسعود بجنگيم. زمستان 66 آزاد شد . به سرعت در جستجوي راهي براي خروج ازكشور بود تا به ارتش آزاديبخش بپيوندد . و حالا نامه اش در دست من بود . نوشته بود : اگر بخواهم  از آنچه در اين سالها بر من گذشته برايت بنويسم مثنوي هفتاد من كاغذ ميشود. پس شرح اين هجران و اين خون جگر ـ  اين زمان بگذار تا وقت دگر

  ماهها بود منتظر بودم . منتظر رسيدن احمد . اضطراب قلبم را مي فشرد . دلم براي ديدنش  يك ذره شده بود . گاهي حضورش را در كنارم حس مي كردم . قرار بود بيايد . اما چرا هيچ خبري نيست؟ سعي ميكردم به دلم بد راه ندهم. در اين سالها با انتظار و با اضطراب خو كرده بودم… صداي مجاهد هر روز از اعدامها خبر مي داد . اعدامهاي بدون وقفه . ...هنوز باورم نمي شود . شايد هيچوقت باور نكنم .   گويي هر خبر چون پتكي  بر سرم فرود مي آمد . با اين كه خودم از نزديك لمس كرده  بودم ، خودم از زبان جلادان شنيده  بودم كه : «اگه قيام بشه اول از همه ترتيب شما را مي ديم». باز هم باورم نمي شد .تابستان67تمام شد و پائيز به كندي  از راه رسيد. هنوز سراپاي وجودم از آتش فروغ جاويدان گرم گرم بود. حس مي كردم كه تاريخ ورقي خورده و رد پاي همه ما در اين دفتر نقش بسته … حس گنگي به من ميگفت كه  نقش احمد در اين دفتر ثبت و جاودانه شده و تو باز حسرت بردل بر جاي ماندي… نميخواستم باور كنم تصميم گرفتم برغم همه ريسكها، نيامدنش را از داخل پيگيري كنم. به  پدرم  زنگ زدم  و سراغ احمد را گرفتم. با تعجب گفت: مگه پيش تو نيست؟ از همه ما خداحافظي كرد كه بيايد پيش تو! اگر پيش تو نيست پس؟!پدر حدسش درست بود. بعد از آن   راه افتاد زندان به زندان به جستجوي احمد. اما هر چه گشتند كمتر يافتند. نه نامي ، نه نشاني، نه مزاري… احمد ستارهيي در كهكشان   30هزار مجاهد سربهدار شده بود…‌‌ 

در اين سالها بارها با خودم آخرين جملات نامههايش را نجوا  كردهام. نوشته بود: «هر لحظه به خودم ميگويم من اينجا چكار ميكنم؟ جاي من اينجا نيست!» نوشته بود: اگر بخواهم  از آنچه در اين سالها بر من گذشته برايت بنويسم مثنوي هفتاد من كاغذ ميشود. پس شرح اين هجران و اين خون جگر ـ  اين زمان بگذار تا وقت دگر

  وقت دگري كه هرگز از راه نرسيد و شرح هجراني كه  همچنان ناگفته ماند!

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire